درباره وبلاگ آقا جون یعنی میشه منم یه روز ببینمت؟ منو اصلي صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازي ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه مند يها نوشته هاي پيشين هفته چهارم مهر 1388هفته سوم اردیبهشت 1388هفته چهارم فروردین 1388هفته سوم اسفند 1387هفته دوم بهمن 1387هفته چهارم آبان 1387هفته چهارم مرداد 1387هفته سوم مرداد 1387هفته چهارم تیر 1387هفته چهارم اردیبهشت 1387هفته سوم اردیبهشت 1387هفته سوم فروردین 1387هفته چهارم دی 1386هفته دوم دی 1386هفته اوّل آذر 1386هفته اوّل آبان 1386هفته سوم مهر 1386هفته دوم مهر 1386هفته اوّل مهر 1386هفته چهارم شهریور 1386هفته سوم شهریور 1386هفته چهارم مرداد 1386هفته سوم مرداد 1386هفته دوم مرداد 1386 آرشيو موضوعي یا فاطمه تبریک راز دل... یاد یاران سفر کرده به خیر عجب دنیایی... واقعا آب حیات کجاست؟ چند خطی برای امام زمانم تسلیت گفته ها و نشنیده ها من کیم؟ محبوب کیه؟ من به تنهايی خود می مانم روز مادر گرامی باد پوزش می خواهم مادران شهدا خوشا به حالتون به نظر شما یه جوون خوب کیه؟ و اما بم ، هنوزدرحزن واندوه زنده است... پيوندها .:: قالب ساز ::. .:: اخرالزمان ومهدويت ::. سایت ایران دل عشق است شهادت سبکبالان خرامیدند و رفتند... بروبچه های باحال جهادی دانشگاه يزد شورشی مسلمان (مرتضی کوه گرد) تسکین (اصغر حقیقی مقدم) ابوالفضل جون موعود امام مهدی (عج) سایت هواشناسی پخش مستقیم از حرم امام حسین(ع) دانلود نرم افزار دانلود مداحی ، مناجات،مرثیه،سخنرانی مطالب پزشکی سایت لینکستان: دانلود نرم افزار... کانون قرآن و عترت دانشگاه یزد دانلود مولودی،نوحه... لبیک یا حسین مظلوم(ع) سلام علي آل ياسين ميثاقنامههاي آسماني را زير پا نگذاريم امروزه وكيل منتظر اللهم عجل لولیک الفرج منتظران آسمان خاكي گروه منتظران مهدي(عج)دانشگاه يزد شقایق کویر زرند امکانات وبلاگ وبلاگ نابینایان... نشریه زیگزاگ لوگوي دوستان آمار با معرفت ها افراد آنلاين: تعداد بازديدها: امکانات . راز دل... این روزا دل خیلی از آدما می گیره و به هر دری میزنن تا بتونن محبوب خودشونو پیدا کنن و سفره ی دلشونو براش پهن کنن. اینجا گرچه روضه ی رضوان معطر است اینجا گلی ز گلشن آل پیمبر است سالهاست که مردم شهرستان زرند به خود می بالند که چنین گوهری را در خاک خود دارند... السلام علیک یا امامزاده عبدالله (ع) |لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/21 ساعت 13:2 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | یاد یاران سفر کرده به خیر شهيد امام رضا(ع)- ماجرايی خواندنی از پيدا شدن يک شهيد اوايل سال 72 بود و گرماى فكه. در منطقه عملياتى والفجر مقدماتى، بين كانال اول و دوم، مشغول كار بوديم. چند روزى مى شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم. هر روز صبح زيارت عاشورا مى خوانديم و كار را شروع مى كرديم. گره و مشكل كار را در خود مى جستيم. مطمئن بوديم در توسلهايمان اشكالى وجود دارد. آن روز صبح، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند، توسلى پيدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گريه مى كرديم. در ميان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و... هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر. ديگر داشتيم نااميد مى شديم. خورشيد مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرين بيل ها كه در زمين فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهيد را از خاك در آورديم. روزى اى بود كه آن روز نصيبمان شده بود. شهيدى آرام خفته به خاك. يكى از جيب هاى پيراهن نظامى اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايى و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و ناباورى، ديديم كه يك آينه كوچك، كه پشت آن تصويرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آينه هايى كه در مشهد، اطراف ضريح مطهر مى فروشند. گريه مان درآمد. همه اشك مى ريختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسايى اش فهميديم نامش «سيد رضا» است. شور و حال عجيبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترين چيزى بود.شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ اين مسئله را دريابند. مادر بدون اينكه اطلاعى از اين امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...». از خاطرات برادران تفحص. سفر کردی و ساکی از تو برگشت کلام الله و خاکی از تو برگشت سراغت را گرفتم مادرت گفت: فقط عکس و پلاکی از تو برگشت |لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/21 ساعت 12:58 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | عجب دنیایی... واقعا آب حیات کجاست؟ توسل و سلامی از اعماق وجودم به حضور کسی که عالم محضر اوست و این صدای بنده ی عاصی را از هر جای زمین و آسمان که بلند شود، می شنود و پاسخ می گوید و اما ای دل غربت زده ی من ، روزگار خیلی غریب شده است و غریب تر از آن عده ای از مردم آن هستند که نمی فهمند زندگی جریان روزگار است و من نمیدانم چه چیز سبب آن شده که چشمهای این مردم به حقیقت و راستی بسته شده و گاهی اوقات که حق و باطل مثل روز و شب از هم قابل تفکیک است آندو را به اشتباه می گیرند و در روز روشن به دنبال فانوس می گردند و در شب که مظهر تاریکی و ظلمات است استفاده از فانوس را نیاز نمی دانند و دریغ از اینکه ... و حال ای روزگار من می دانم که علت غریبی و خون دل خوردن و غصه ی تو چیست. شایداین است که عده ای قشر بی گناهی را به دنبال خود به راه انداخته و برای عبور از تاریکی های روزگار نه تنها روشنایی بر نداشته بلکه فانوسها را شکسته و چاله های راه را عمیق تر می کنند. حرف آخر اینکه آیا تمام اعضاء و جوارح من در مقابل معبود و سازنده ی خویش سر پائین می آورند؟ و آیا عاقبت این سرکشی ها خوش خواهد بود ؟ چه دردناک است برای روح که ببیند جسم به اراده ی او حرکت می کند و اما این جسم کفران و سرکشی او را. التماس دعا |لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/16 ساعت 1:38 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | چند خطی برای امام زمانم بسم رب المهدی بعد از گذشت چندین هزار ساعت و ثانیه و لحظه من هم مثل خیلی از عاشقایی که بعضی از آنها الان درقید حیات نیستند در تکاپوی کشف راهی بسوی محبوب خود هستم. شنیده ام هر کسی با راه و روشی با محبوب خود رابطه برقرار می کند و من هم تصمیم گرفتم این بار با نوشتن، حرفهایی به محبوب خود بگویم ... و ای مولای من، با نگاه به پرونده ام هیچ راهی دستگیرم نشد بجز اینکه برای تو چند خطی بنویسم و حرفهای دلم را این بار کاغذ و قلم به دوش بکشند و چون میدانم تو این نوشته را می خوانی، سفره ی دلم را برایت پهن میکنم. آقا جان سالهاست که هوای شهرمان دلگیر است چشمان خیلی از مردم بجای خورشید، ابرهای سیاه و سفید می بینند و فضای شهرمان بسی آلوده و این آلودگی باعث بیماریهایی در وجود و دل بی تقصیرم شده است و طبیبان تا بحال دارویی را که درمان درد من باشد ، برایم تجویز نکرده اند اما در بین این طبیبان تعدادی که شمارش آنها به 313 نفر نمیرسد گفته اند دارو وجود دارد اما کمیاب است در بیابان و دشت و صحرا بهتر یافت می شود جاهای زیادی شنیده ام کسی که مریض احوال است باید او را روحیه دهند لازم است که این را بگویم که که در این تاریکی ها و جاده های مه آلود، اشکهای چشمانم مرا روحیه میدهند و به قوت قلبم پایداری می بخشند که متزلزل نشوم. بگذار از کوچه های انتظار و منتظرانت بگویم هنوز صدای ضعیف و نحیف از سرزمینی که در آن فریاد « من کنت مولاه، فعلی مولاه» بلند شد ، می آید که می گوید پسرم پس داروی درد پهلوی مادر چه شد؟ و چقدر زشت است که من بجای اینکه خود حال و روح دعا پیدا کنم ، به او بگویم که دعا کن ، دعا کنی که بیائی... ای کاش مردم این روزگار می فهمیدند که اگر او می آمد و دوباره با او آشتی می کردیم چه می شد. اگر مردم میدانستند زیبایی رخش چه جذبه ای دارد دیگر به زیبائیهای نابود شدنی این دنیا دل نمی بستند و اگر مردم می دانستند زندگی با او چقدر شیرین است دیگر به این زندگیهای به ظاهر شیرین دل نمی بستند و اگر می دانستند یک برق نگاه و خنده ی زیبا و صدای دلنشینش چه عشقیست، دیگر دل خود را به نگاههای آتشین و خنده های شیطانی و صداهای دلخراش غیر اونمی فروختند و خود را گرفتار آزار دهندگانش نمی کردند. نمی دانم چه بگویم که قلب تو آرامش یابد من که با نوشتن و زدن حرفهایم عقده های دلم را تسکین می بخشم اما از آن می ترسم که در این لحظه که دلم خانه ی شما شده است لحظات بعد دشمنانت آن را غصب کنند آن وقت همه می دانند که چون رزمنده و پاسدار خوبی نبودم دشمن توانست سرزمین دلم را غصب کند که بعد از غصب، یا اسیر آن می شوم و یا مرا از بین می برد . و ای محبوب من ، از کدام کوچه و خیابانها بگویم که آنقدر رهگذران با کمک شیطان موانع و ایستگاههای گناه بر پا کرده اند که راه را برای عبور شما بسته اند و چه عیب بزرگیست برای من که نتوانسته ام این ایستگاها را به ایستگاههای مهر و محبت تو تغییر دهم و اما اگر آن دسته مردم بی وفا گذاشتند از آن کوچه ها رد شوی از در و دیوار کوچه و خیابانها سوال کن ، آنها به تو خواهند گفت که وقتی من از آنها رد می شدم این جملات را بر زبان داشتم «متی ترانا و نراک»،«این السبیل بعدالسبیل» و امیدوارم که این در و دیوار مثل مردم بی وفا که خوبیهای تو را فراموش کرده اند ضجه های مرا فراموش نکنند. خدایت می داند که حرف زدن با تو در چند خط نوشتن خلاصه نمی شود و ازخدا می خواهم که باز هم اجازه ی نوشتن برای تو را به من بدهد و این نوشته های آخر من نباشد در پایان می خواهم بگویم اگر همه ی مردم تو را فراموش کنند (که اینطور نیست) اما من با نگاه تو تا آخرین مسیر همراه تو ام و تو را رها نمی کنم تا بلکه در مقصد تو را ببینم که تو را دیدن به منزله ی این است که خدا هم از من راضیست در حال حاضر با شرمندگی فقط همین جمله را می توانم بگویم که «عزیزعلی ان اری الخلق و لا تری و لا اسمع لک حسیسا و لا نجوی». التماس دعا |لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/16 ساعت 1:35 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
درباره وبلاگ
آقا جون یعنی میشه منم یه روز ببینمت؟
منو اصلي
صفحه نخست
آرشيو موضوعي
یا فاطمه تبریک راز دل... یاد یاران سفر کرده به خیر عجب دنیایی... واقعا آب حیات کجاست؟ چند خطی برای امام زمانم تسلیت گفته ها و نشنیده ها من کیم؟ محبوب کیه؟ من به تنهايی خود می مانم روز مادر گرامی باد پوزش می خواهم مادران شهدا خوشا به حالتون به نظر شما یه جوون خوب کیه؟ و اما بم ، هنوزدرحزن واندوه زنده است...
پيوندها
.:: قالب ساز ::.
.:: اخرالزمان ومهدويت ::.
سایت ایران دل عشق است شهادت سبکبالان خرامیدند و رفتند... بروبچه های باحال جهادی دانشگاه يزد شورشی مسلمان (مرتضی کوه گرد) تسکین (اصغر حقیقی مقدم) ابوالفضل جون موعود امام مهدی (عج) سایت هواشناسی پخش مستقیم از حرم امام حسین(ع) دانلود نرم افزار دانلود مداحی ، مناجات،مرثیه،سخنرانی مطالب پزشکی سایت لینکستان: دانلود نرم افزار... کانون قرآن و عترت دانشگاه یزد دانلود مولودی،نوحه... لبیک یا حسین مظلوم(ع) سلام علي آل ياسين ميثاقنامههاي آسماني را زير پا نگذاريم امروزه وكيل منتظر اللهم عجل لولیک الفرج منتظران آسمان خاكي گروه منتظران مهدي(عج)دانشگاه يزد شقایق کویر زرند امکانات وبلاگ وبلاگ نابینایان... نشریه زیگزاگ
لوگوي دوستان
آمار با معرفت ها
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
امکانات
این روزا دل خیلی از آدما می گیره و به هر دری میزنن تا بتونن محبوب خودشونو پیدا کنن و سفره ی دلشونو براش پهن کنن. اینجا گرچه روضه ی رضوان معطر است اینجا گلی ز گلشن آل پیمبر است سالهاست که مردم شهرستان زرند به خود می بالند که چنین گوهری را در خاک خود دارند... السلام علیک یا امامزاده عبدالله (ع)
اینجا گرچه روضه ی رضوان معطر است اینجا گلی ز گلشن آل پیمبر است
سالهاست که مردم شهرستان زرند به خود می بالند که چنین گوهری را در خاک خود دارند...
السلام علیک یا امامزاده عبدالله (ع)
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/21 ساعت 13:2 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
شهيد امام رضا(ع)- ماجرايی خواندنی از پيدا شدن يک شهيد اوايل سال 72 بود و گرماى فكه. در منطقه عملياتى والفجر مقدماتى، بين كانال اول و دوم، مشغول كار بوديم. چند روزى مى شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم. هر روز صبح زيارت عاشورا مى خوانديم و كار را شروع مى كرديم. گره و مشكل كار را در خود مى جستيم. مطمئن بوديم در توسلهايمان اشكالى وجود دارد. آن روز صبح، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند، توسلى پيدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گريه مى كرديم. در ميان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و... هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر. ديگر داشتيم نااميد مى شديم. خورشيد مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرين بيل ها كه در زمين فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهيد را از خاك در آورديم. روزى اى بود كه آن روز نصيبمان شده بود. شهيدى آرام خفته به خاك. يكى از جيب هاى پيراهن نظامى اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايى و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و ناباورى، ديديم كه يك آينه كوچك، كه پشت آن تصويرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آينه هايى كه در مشهد، اطراف ضريح مطهر مى فروشند. گريه مان درآمد. همه اشك مى ريختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسايى اش فهميديم نامش «سيد رضا» است. شور و حال عجيبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترين چيزى بود.شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ اين مسئله را دريابند. مادر بدون اينكه اطلاعى از اين امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...». از خاطرات برادران تفحص. سفر کردی و ساکی از تو برگشت کلام الله و خاکی از تو برگشت سراغت را گرفتم مادرت گفت: فقط عکس و پلاکی از تو برگشت
شهيد امام رضا(ع)- ماجرايی خواندنی از پيدا شدن يک شهيد
اوايل سال 72 بود و گرماى فكه.
در منطقه عملياتى والفجر مقدماتى، بين كانال اول و دوم، مشغول كار بوديم.
چند روزى مى شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم. هر روز صبح زيارت عاشورا مى خوانديم و كار را شروع مى كرديم. گره و مشكل كار را در خود مى جستيم. مطمئن بوديم در توسلهايمان اشكالى وجود دارد.
آن روز صبح، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند، توسلى پيدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گريه مى كرديم. در ميان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و
«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».
از خاطرات برادران تفحص.
سفر کردی و ساکی از تو برگشت کلام الله و خاکی از تو برگشت
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/21 ساعت 12:58 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
توسل و سلامی از اعماق وجودم به حضور کسی که عالم محضر اوست و این صدای بنده ی عاصی را از هر جای زمین و آسمان که بلند شود، می شنود و پاسخ می گوید و اما ای دل غربت زده ی من ، روزگار خیلی غریب شده است و غریب تر از آن عده ای از مردم آن هستند که نمی فهمند زندگی جریان روزگار است و من نمیدانم چه چیز سبب آن شده که چشمهای این مردم به حقیقت و راستی بسته شده و گاهی اوقات که حق و باطل مثل روز و شب از هم قابل تفکیک است آندو را به اشتباه می گیرند و در روز روشن به دنبال فانوس می گردند و در شب که مظهر تاریکی و ظلمات است استفاده از فانوس را نیاز نمی دانند و دریغ از اینکه ... و حال ای روزگار من می دانم که علت غریبی و خون دل خوردن و غصه ی تو چیست. شایداین است که عده ای قشر بی گناهی را به دنبال خود به راه انداخته و برای عبور از تاریکی های روزگار نه تنها روشنایی بر نداشته بلکه فانوسها را شکسته و چاله های راه را عمیق تر می کنند. حرف آخر اینکه آیا تمام اعضاء و جوارح من در مقابل معبود و سازنده ی خویش سر پائین می آورند؟ و آیا عاقبت این سرکشی ها خوش خواهد بود ؟ چه دردناک است برای روح که ببیند جسم به اراده ی او حرکت می کند و اما این جسم کفران و سرکشی او را. التماس دعا
توسل و سلامی از اعماق وجودم به حضور کسی که عالم محضر اوست و این صدای بنده ی عاصی را از هر جای زمین و آسمان که بلند شود، می شنود و پاسخ می گوید
و اما ای دل غربت زده ی من ، روزگار خیلی غریب شده است و غریب تر از آن عده ای از مردم آن هستند که نمی فهمند زندگی جریان روزگار است و من نمیدانم چه چیز سبب آن شده که چشمهای این مردم به حقیقت و راستی بسته شده و گاهی اوقات که حق و باطل مثل روز و شب از هم قابل تفکیک است آندو را به اشتباه می گیرند و در روز روشن به دنبال فانوس می گردند و در شب که مظهر تاریکی و ظلمات است استفاده از فانوس را نیاز نمی دانند و دریغ از اینکه ...
و حال ای روزگار من می دانم که علت غریبی و خون دل خوردن و غصه ی تو چیست. شایداین است که عده ای قشر بی گناهی را به دنبال خود به راه انداخته و برای عبور از تاریکی های روزگار نه تنها روشنایی بر نداشته بلکه فانوسها را شکسته و چاله های راه را عمیق تر می کنند.
حرف آخر اینکه آیا تمام اعضاء و جوارح من در مقابل معبود و سازنده ی خویش سر پائین می آورند؟ و آیا عاقبت این سرکشی ها خوش خواهد بود ؟ چه دردناک است برای روح که ببیند جسم به اراده ی او حرکت می کند و اما این جسم کفران و سرکشی او را. التماس دعا
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/16 ساعت 1:38 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
بسم رب المهدی بعد از گذشت چندین هزار ساعت و ثانیه و لحظه من هم مثل خیلی از عاشقایی که بعضی از آنها الان درقید حیات نیستند در تکاپوی کشف راهی بسوی محبوب خود هستم. شنیده ام هر کسی با راه و روشی با محبوب خود رابطه برقرار می کند و من هم تصمیم گرفتم این بار با نوشتن، حرفهایی به محبوب خود بگویم ... و ای مولای من، با نگاه به پرونده ام هیچ راهی دستگیرم نشد بجز اینکه برای تو چند خطی بنویسم و حرفهای دلم را این بار کاغذ و قلم به دوش بکشند و چون میدانم تو این نوشته را می خوانی، سفره ی دلم را برایت پهن میکنم. آقا جان سالهاست که هوای شهرمان دلگیر است چشمان خیلی از مردم بجای خورشید، ابرهای سیاه و سفید می بینند و فضای شهرمان بسی آلوده و این آلودگی باعث بیماریهایی در وجود و دل بی تقصیرم شده است و طبیبان تا بحال دارویی را که درمان درد من باشد ، برایم تجویز نکرده اند اما در بین این طبیبان تعدادی که شمارش آنها به 313 نفر نمیرسد گفته اند دارو وجود دارد اما کمیاب است در بیابان و دشت و صحرا بهتر یافت می شود جاهای زیادی شنیده ام کسی که مریض احوال است باید او را روحیه دهند لازم است که این را بگویم که که در این تاریکی ها و جاده های مه آلود، اشکهای چشمانم مرا روحیه میدهند و به قوت قلبم پایداری می بخشند که متزلزل نشوم. بگذار از کوچه های انتظار و منتظرانت بگویم هنوز صدای ضعیف و نحیف از سرزمینی که در آن فریاد « من کنت مولاه، فعلی مولاه» بلند شد ، می آید که می گوید پسرم پس داروی درد پهلوی مادر چه شد؟ و چقدر زشت است که من بجای اینکه خود حال و روح دعا پیدا کنم ، به او بگویم که دعا کن ، دعا کنی که بیائی... ای کاش مردم این روزگار می فهمیدند که اگر او می آمد و دوباره با او آشتی می کردیم چه می شد. اگر مردم میدانستند زیبایی رخش چه جذبه ای دارد دیگر به زیبائیهای نابود شدنی این دنیا دل نمی بستند و اگر مردم می دانستند زندگی با او چقدر شیرین است دیگر به این زندگیهای به ظاهر شیرین دل نمی بستند و اگر می دانستند یک برق نگاه و خنده ی زیبا و صدای دلنشینش چه عشقیست، دیگر دل خود را به نگاههای آتشین و خنده های شیطانی و صداهای دلخراش غیر اونمی فروختند و خود را گرفتار آزار دهندگانش نمی کردند. نمی دانم چه بگویم که قلب تو آرامش یابد من که با نوشتن و زدن حرفهایم عقده های دلم را تسکین می بخشم اما از آن می ترسم که در این لحظه که دلم خانه ی شما شده است لحظات بعد دشمنانت آن را غصب کنند آن وقت همه می دانند که چون رزمنده و پاسدار خوبی نبودم دشمن توانست سرزمین دلم را غصب کند که بعد از غصب، یا اسیر آن می شوم و یا مرا از بین می برد . و ای محبوب من ، از کدام کوچه و خیابانها بگویم که آنقدر رهگذران با کمک شیطان موانع و ایستگاههای گناه بر پا کرده اند که راه را برای عبور شما بسته اند و چه عیب بزرگیست برای من که نتوانسته ام این ایستگاها را به ایستگاههای مهر و محبت تو تغییر دهم و اما اگر آن دسته مردم بی وفا گذاشتند از آن کوچه ها رد شوی از در و دیوار کوچه و خیابانها سوال کن ، آنها به تو خواهند گفت که وقتی من از آنها رد می شدم این جملات را بر زبان داشتم «متی ترانا و نراک»،«این السبیل بعدالسبیل» و امیدوارم که این در و دیوار مثل مردم بی وفا که خوبیهای تو را فراموش کرده اند ضجه های مرا فراموش نکنند. خدایت می داند که حرف زدن با تو در چند خط نوشتن خلاصه نمی شود و ازخدا می خواهم که باز هم اجازه ی نوشتن برای تو را به من بدهد و این نوشته های آخر من نباشد در پایان می خواهم بگویم اگر همه ی مردم تو را فراموش کنند (که اینطور نیست) اما من با نگاه تو تا آخرین مسیر همراه تو ام و تو را رها نمی کنم تا بلکه در مقصد تو را ببینم که تو را دیدن به منزله ی این است که خدا هم از من راضیست در حال حاضر با شرمندگی فقط همین جمله را می توانم بگویم که «عزیزعلی ان اری الخلق و لا تری و لا اسمع لک حسیسا و لا نجوی». التماس دعا
بسم رب المهدی
بعد از گذشت چندین هزار ساعت و ثانیه و لحظه من هم مثل خیلی از عاشقایی که بعضی از آنها الان درقید حیات نیستند در تکاپوی کشف راهی بسوی محبوب خود هستم. شنیده ام هر کسی با راه و روشی با محبوب خود رابطه برقرار می کند و من هم تصمیم گرفتم این بار با نوشتن، حرفهایی به محبوب خود بگویم ...
و ای مولای من، با نگاه به پرونده ام هیچ راهی دستگیرم نشد بجز اینکه برای تو چند خطی بنویسم و حرفهای دلم را این بار کاغذ و قلم به دوش بکشند و چون میدانم تو این نوشته را می خوانی، سفره ی دلم را برایت پهن میکنم.
آقا جان سالهاست که هوای شهرمان دلگیر است چشمان خیلی از مردم بجای خورشید، ابرهای سیاه و سفید می بینند و فضای شهرمان بسی آلوده و این آلودگی باعث بیماریهایی در وجود و دل بی تقصیرم شده است و طبیبان تا بحال دارویی را که درمان درد من باشد ، برایم تجویز نکرده اند اما در بین این طبیبان تعدادی که شمارش آنها به 313 نفر نمیرسد گفته اند دارو وجود دارد اما کمیاب است در بیابان و دشت و صحرا بهتر یافت می شود جاهای زیادی شنیده ام کسی که مریض احوال است باید او را روحیه دهند لازم است که این را بگویم که که در این تاریکی ها و جاده های مه آلود، اشکهای چشمانم مرا روحیه میدهند و به قوت قلبم پایداری می بخشند که متزلزل نشوم.
بگذار از کوچه های انتظار و منتظرانت بگویم هنوز صدای ضعیف و نحیف از سرزمینی که در آن فریاد « من کنت مولاه، فعلی مولاه» بلند شد ، می آید که می گوید پسرم پس داروی درد پهلوی مادر چه شد؟ و چقدر زشت است که من بجای اینکه خود حال و روح دعا پیدا کنم ، به او بگویم که دعا کن ، دعا کنی که بیائی...
ای کاش مردم این روزگار می فهمیدند که اگر او می آمد و دوباره با او آشتی می کردیم چه می شد. اگر مردم میدانستند زیبایی رخش چه جذبه ای دارد دیگر به زیبائیهای نابود شدنی این دنیا دل نمی بستند و اگر مردم می دانستند زندگی با او چقدر شیرین است دیگر به این زندگیهای به ظاهر شیرین دل نمی بستند و اگر می دانستند یک برق نگاه و خنده ی زیبا و صدای دلنشینش چه عشقیست، دیگر دل خود را به نگاههای آتشین و خنده های شیطانی و صداهای دلخراش غیر اونمی فروختند و خود را گرفتار آزار دهندگانش نمی کردند.
نمی دانم چه بگویم که قلب تو آرامش یابد من که با نوشتن و زدن حرفهایم عقده های دلم را تسکین می بخشم اما از آن می ترسم که در این لحظه که دلم خانه ی شما شده است لحظات بعد دشمنانت آن را غصب کنند آن وقت همه می دانند که چون رزمنده و پاسدار خوبی نبودم دشمن توانست سرزمین دلم را غصب کند که بعد از غصب، یا اسیر آن می شوم و یا مرا از بین می برد .
و ای محبوب من ، از کدام کوچه و خیابانها بگویم که آنقدر رهگذران با کمک شیطان موانع و ایستگاههای گناه بر پا کرده اند که راه را برای عبور شما بسته اند و چه عیب بزرگیست برای من که نتوانسته ام این ایستگاها را به ایستگاههای مهر و محبت تو تغییر دهم و اما اگر آن دسته مردم بی وفا گذاشتند از آن کوچه ها رد شوی از در و دیوار کوچه و خیابانها سوال کن ، آنها به تو خواهند گفت که وقتی من از آنها رد می شدم این جملات را بر زبان داشتم «متی ترانا و نراک»،«این السبیل بعدالسبیل» و امیدوارم که این در و دیوار مثل مردم بی وفا که خوبیهای تو را فراموش کرده اند ضجه های مرا فراموش نکنند.
خدایت می داند که حرف زدن با تو در چند خط نوشتن خلاصه نمی شود و ازخدا می خواهم که باز هم اجازه ی نوشتن برای تو را به من بدهد و این نوشته های آخر من نباشد در پایان می خواهم بگویم اگر همه ی مردم تو را فراموش کنند (که اینطور نیست) اما من با نگاه تو تا آخرین مسیر همراه تو ام و تو را رها نمی کنم تا بلکه در مقصد تو را ببینم که تو را دیدن به منزله ی این است که خدا هم از من راضیست در حال حاضر با شرمندگی فقط همین جمله را می توانم بگویم که «عزیزعلی ان اری الخلق و لا تری و لا اسمع لک حسیسا و لا نجوی». التماس دعا
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/16 ساعت 1:35 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |